
نویسنده:
Vladimir Mitev.
مترجم: لقا لشگرلو
۱۴۰۲ خرداد ماه
جهان به سمت بیاعتمادی، تخریب و خشونت بیشتر پیش میرود. فرصت دوام و بقا برای بلغارها نه در صادر کردن یک خودگرایی ملی دیگر و نه مشارکت در توزیع خشونت، بلکه در سرمایهگذاری بر روی تغییرات پیشرو میباشد که نه فقط برای خودشان، بلکه برای تمام کشورهای”تحتسلطه” در حاشیه اتحادیه اروپا قرار دارد.
این متن درست در شبی منتشر شد، که رسانههای بینالمللی، اسرائیلی و ایرانی گزارش دادند: که جمهوری اسلامی ایران با استفاده از پهپادها و موشکهای کروز به دولت اسرائیل حمله کرده است. این حمله به تلافی حمله هوایی قبلی به کنسولگری ایران در سوریه بود که منجر به تلفات سنگین از میان اعضای ارشد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد، که به اسرائیل نسبت داده شد، هرچند تلآویو مسئولیت این حمله را بر عهده نگرفت..
چند روز پیش، وزیر امور خارجه پیشین بلغارستان و کمیسیونر سابق بلغارستان، در اتحادیه اروپا، ماریا گابریل، در صوفیه استراتژی سیاست خارجی بلغارستان را معرفی کرد. متنی که هماکنون در حال خواندن آن هستید نیز بخشی از کاووشی برای یافتن یک سیاست خارجی مدرن برای بلغارستان است، که به پیچیدگی روزافزون دنیای امروز توجه دارد. به نظر نویسنده این پیچیدگی نیازمند سطح بالاتری از آگاهی و نقش فعالانه شهروندان بلغاری میباشد.
بحران سیاسی بلغارستان در بهار ۲۰۲۴، نمونهای دیگر از عدم توانایی جامعه الیت سیاسی بلغارستان می باشد. ناتوانی در تعیین چگونگی حرکت مسیر دولت با توجه به شرایط پیچیده و گوناگون است که در منطقه حکمفرما است ، تا جامعه بلغارستان بتواند رو به جلو حرکت کند.
همچنان آلمان و فرانسه نیز در سطح اتحادیه اروپا با مشکلاتی درباره همکاری روبرو هستند، دو گروه سیاسی پیشرو – ائتلاف ضد فساد “ما به تغییر ادامه میدهیم – بلغارستان دموکراتیک” و حزب مردم اروپا به رهبری بویکو بوریسوف – نتوانستهاند بر سر چرخش نخستوزیر و دولت او به توافق برسند.
انتخابات زودهنگام پیشبینی میشود و در شبکههای اجتماعی و رسانههای بینالمللی جنجال زیادی به پا شده است، زیرا اگر بلغاریها مجبور شوند برای ششمین بار در سه سال اخیر رأی بدهند، به نظر میرسد که آنها “انتخابات را دوست دارند”، حتی اگر انتخاباتهایشان کم و بیش نتایج مشابهی داشته باشد..
سیاست بلغارستان همچنان برای تمام کسانی که به دنبال یک فرمول جادویی برای درک آن هستند، یک معما باقی مانده است. این متن تلاشی فروتنانه برای فهم معمای بلغارستان درون یک راز است. اما به جای ارائه ابزاری برای باز کردن گره کور نخبگان بلغارستان، من میخواهم نظریه کلی را تغییر دهم.
با نگاهی به شهروند معمولی بلغارستان و نگاه آرامانگرایانه این بحث را مطرح می کنم، اینکه چگونه این هموطن بلغاری میتواند به یک موضوع در روابط بینالملل تبدیل شود و چگونه تغییر لزوماً در انتخاب “خوب”، طرفدار غرب، جوان، زیبا، تکنوکرات، تحصیلکرده و ثروتمند در برابر “بد”، قدیمی، زشت، پوپولیست، سادهلوح و فقیر نیست، بلکه در یافتن راهی برای توانمندسازی همه است.
این نظریه ممکن است گاهی اوقات بی اساس و منطق به نظر برسد، اما با توجه به بیحاصلی و تقریباً عدم وجود هویت داخلی احزاب و کاهش سیاست بلغارستان به توهینهایی که چند ده سیاستمدار به یکدیگر میکنند، راه دیگری نمیبینم به غیر از اینکه به دنبال راههایی برای تبدیل ناامیدی و بیمعنایی به عزم و امید برای خود بلغاریها باشیم (بلغاری انتزاعی که موضوع مدرنیته بلغارستان و اتحادیه اروپا است)، که تمام ساختار قدرت در جامعه بلغارستان بر روی او بنا شده است « انسان عادی، شهروند»..
برای من هیچ شکی باقی نمانده است، که قدرت سیاسی در بلغارستان بر اساس چیره شدن بر شهروند بلغاری (میتوان گفت بر هستی بلغاری) بنا شده است و بخش بزرگی از روابط اجتماعی به انباشت بیش از حد و بازتوانایی ممکن این قدرت مربوط میشود.
تا زمانی که بلغاری “قربانیشده” اولیه (در این وضعیت پایهای) که بر آن ساختار سیاسی بنا شده است، نابالغ، به راحتی فریبخورده، بیتفاوت، دلسرد، ترسیده و ناامن باقی بماند، ما سیاستمداران و نخبگان ناکاملی خواهیم داشت که بر گمنامی خواهند ماند.
بنابراین، تغییر در سیستم با جایگزینی یک گروه از نخبگان با گروه دیگر که مدیریت وضعیت معمولی در کشورهای اروپای شرقی را به عهده دارند، به وجود نخواهد آمد. بلکه از طریق یافتن راهی برای رهایی شهروندان و تأیید صلاحیت، خودمختاری اخلاقی، فکری و عاطفی آنها که در حال پیچیدهتر شدن است، حاصل میشود.
وجود افراد بیشتر با دیدگاههای سیاسی متفاوت یا عوامل تغییر در جامعه بلغارستان میتواند سیستم سیاسی و اجتماعی فعلی را به چالش بکشد؛ سیستمی که بیش از حد سلسلهمراتبی، سختگیر، نابرابر و برای انسان عادی، بهویژه خارج از صوفیه، خستهکننده است.
وضعیت بلغارستان چگونه است؟
بلغارستان کشوری است که میخواهد توانایی و قابلیتهای خود را نمایان کند. در ظاهر، ممکن است خیلی جذاب به نظر نرسد. اما اگر افراد مناسبی را بشناسید یا کمی توانایی داشته باشید، میتوانید احساسات مثبت بسیاری کسب کنید و تجربیات ارزشمندی به دست آورید.
یکی از ویژگیهای منحصر به فرد صوفیه، پایتخت بلغارستان، این است که مردم به طور اتفاقی و بدون قرار قبلی با یکدیگر ملاقات میکنند. این ویژگی میتواند یکی از برگهای برنده بلغارستان باشد. اگر شغل یا موقعیت اجتماعی مناسبی داشته باشید، ممکن است کافی باشد که وارد جریانی شوید و بگذارید زندگی خود به خود پیش برود (اصطلاحی از میهای چیکسنتمیهای)
بلغارستان با وجود موقعیت جغرافیایی نسبتاً کوچک، میتواند تنوعی از تجربیات و دیدگاههای جهانی را ارائه دهد. این کشور موقعیتی استراتژیک برای یادگیری دارد. بسیاری از مردم از زندگی در بلغارستان لذت میبرند، زیرا معتقدند هر کسی با دیگری متفاوت است. این تنوع و تکثر هویتها و زندگی به عنوان یک خلق جمعی، یکی از نکات بسیار مثبت بلغارستان است..
هدف من در این مقاله این است که نشان دهم: «من به افرادی که بدون توجه و با نگاهی گذرا به همه چیز موفق میشوند و سرسری از کنار مسائل میگذرند، علاقهای ندارم.» این جمله از آهنگی از اسلاوی تریفونوف، رهبر حزب “چنین مردمی وجود دارد”، قرض گرفته شده است. تریفونوف قبل از ورود به سیاست، خواننده و شومن بود. مبارزات او به سرانجام رسیده و مشکلاتش حل شده است..
من به وضعیت بلغارها به عنوان یک “قلمرو وجودی” علاقه دارم؛ جایی که پتانسیل تغییر و رهایی در دل خود دارد. زندگی در بلغارستان و تلاش برای بقا میتواند گاهی دلخراش باشد، به خصوص اگر در زندگیتان مشکلات و ناملایمات داشته باشید.
یکی از خطراتی که مردم بلغارستان را تهدید میکند، ناامیدیهای فردی و مشروع است که توسط نیروهای مختلف در جامعه بهرهبرداری میشود. این نیروها به دنبال تغییر و رشد برای همه بلغاریها نیستند، بلکه میخواهند مقصر پیدا کنند و نارضایتی را به سمت مناسبی مثل روسیه یا اروپای غربی، پوتین/اوربان یا بایدن/سوروس هدایت کنند..
اگر ما به دام تبلیغات بیپایه و اساس که توسط قدرتهای هژمونیک برای تودهها علیه “شر” تشکیل میشود بیفتیم، دیگر نمیتوانیم به عنوان یک گروه جمعی زندگی کنیم. این امر به معنای از دست دادن تکثر فردیتها، غنیسازی متقابل، عشق به زندگی و تحول است. برعکس، زندگی به انباشت قدرت بر وجودیت تبدیل میشود. این همان مفهومی است که هژمونی بر آن استوار است؛ ایدهای که تنها یک هنجار وجود دارد و همه ما باید نمادی از آن باشیم. این خود دعوت به خشونت است، زیرا تنها راه پذیرش خود به عنوان یک هنجار واحد، سرکوب دیگری برای رهایی و رشد و تعالی است، با ترس از اینکه اگر این افراد پیشرفت کنند، جایگزینی در سلسلهمراتب خواهند شد. این استاندارد به معنای تسلط نارسیسیسم است..
در مرحله بعدی، ما شاهد رقابت نسخههای مخالف یک هنجار واحد هستیم که ممکن است نفرت زیادی از یکدیگر داشته باشند، ولی منافع مشترکی در حفظ و نگهداشتن مردم در قلمرو هستی دارند که در آن نقش مردم یک نقش واسطه است. به این ترتیب، افرادی که خود را دلال های غرب یا شرق میبینند و در یک نظام و چارچوب ساختارهای حفاظتی و امنیتی فکر میکنند، بر آگاهی مردم و گفتمان رسانهای غالب میشوند. آنها در همهجا دشمنان و خائنان را میبینند.
به عقیده من، افرادی با چنین ذهنیتی هرگز نمیتوانند واقعاً خوشبخت، دوستداشتنی و در صلح باشند. آنها همیشه نوعی کمبود قدرت نسبت به رقیب خود احساس خواهند کرد و تلاش خواهند کرد تا با تسلط متقابل بر دشمن، قدرت بیشتری جمع کنند. اما هرچه بیشتر قدرت جمع کنند، کمبود بیشتری احساس خواهند کرد. تناقض بین رشد به عنوان انباشت قدرت بر زندگی (توانایی تحمیل چیزهایی که دیگران نمیخواهند) و رشد به عنوان تجدید و تحول زندگی، کلید نظریه تغییر در بلغارستان است که من سعی در فرمولبندی آن دارم.
. ملیگرایی و امپریالیسم در ذهنیت خود محدودیتهایی دارند. توانمندسازی واقعی زمانی حاصل میشود که بشریت را به عنوان موضوع روابط بینالملل در نظر بگیریم و تلاش کنیم جهانی شدن را در چارچوب محلی خاص خود به کار بگیریم.
.تسلط متقابل و انباشت قدرت بر وجود در مقابل زندگی به عنوان تجدید
با این متن، من یک سری اندیشههای فکری را در مورد تحول بلغارستان از طریق نگرش فعال و مشارکتی شهروندان بلغاری نسبت به جهان خارج از مرزهای زخمهای بلغاری را آغاز میکنم. من پیشنهاد میدهم که اجتماعی شدن در بلغارستان اغلب با صدمه و ناتوانیهای آموخته شده همراه است. نحوه رفتار با ضعیفان در بلغارستان نیز نشانگر است.
جامعه بلغاری نگرشهای قوی علیه مهاجران خاورمیانهای، افراد ترنس و قشر ضعیف دارد.
ضعیف بودن در بلغارستان اغلب به معنای دعوت به خشونت است. من این متن را در یک هفته شروع کردم، هفتهای که حزب ملیگرای/میهنپرست VMRO در مقابل اردوگاه پناهندگان هارمانلی اعتراضاتی علیه مهاجران برگزار کرد.
در همان هفته، یک زوج افغان توسط هولیگانها شدیداً مورد ضرب و شتم قرار گرفت و یک گروه جوان در ویدیویی ضبط کردند که چگونه یک مهاجر سوری بیست ساله بدون والدین را مورد ضرب و شتم قرار دادند. ما دوباره بخش بیانسان، وحشی و احمق زندگی در بلغارستان را دیدیم، یک جامعه که نیروی خام – فیزیکی یا مالی، حکومت میکند و ضعیف ها را نابود میکند. به همین ترتیب، بحث درباره حقوق بشر یا احترام برای بازندههاست.
افرادی که به سبک بلغاری اجتماعی شدهاند همواره نشان دادهاند که تنها کلمات هیچ ارزشی برای آنها ندارند و نمیتوانند منجر به واکنش یا ارتباط انسانی شود. این افراد به دیگران احترامی نمیگذارند فقط بخاطر اینکه اونها همانند آنها انسان هستند. آنها تنها زمانی به اونها احترام میگذارند که از آنها ترسیده باشند، زمانی که اونها میتوانند به آنها صدمه وارد کنند. آنها کلمات یا حقایق را احترام نمیگذارند، بلکه قدرت پشت آنها را احترام میگذارند. همان کلمات یا حقایق به روشی تلقی میشوند اگر قدرت پشت آنها باشد و به روشی دیگر اگر نباشد.
در این زمینه، میتوانیم بفهمیم که چرا جامعه بلغاری – به طور کلی و به عنوان افراد – به هموطنان خود آسیب میزند و مانعهای عظیمی را در راه بهبود آنها ایجاد میکند. به علت این موضوع، بسیاری از افرادی مانند من که ۴۰ ساله هستیم – حتی اگر تحصیل کرده و در پایتخت زندگی کنند (که زندگی خوبی را میوعده دهد) – از کمبود انرژی شکایت میکنند. آنها معنی کار خود را پیدا نمیکنند، به نظر نمیرسد قدرت تحول در روابطشان داشته باشند و ناراضی هستند. این جامعه آنها را به این دعوت میکند که با افراد ناراضی مشابه از جهات سیاسی مختلف، یکدیگر را تسلط زنند.
هر دوی آنها به مرور زمان برخی از بارهایی از نفرت را انباشتهاند و این انباشت را بر یکدیگر آزاد میکنند. نتیجه نهایی این است که آنچه را به عنوان نفرت ارسال میکنند، به قدرت بیشتری به آنها برمیگردد. در این فرآیند، آنها دوباره تجربهٔ آسیب اولیه را، آسیب معروف بلغاری را، که آنها را به عنوان بلغاریها اجتماعی میکند، دوباره تجربه میکنند. و این آسیب است که بر زندگیشان قدرت انباشته میگیرد. بنابراین، به مرور زمان، اگر این عملکرد تغییر نکند، افراد دشوارتر مییابند که خودشان را به طور عمیق تغییر دهند. به جای اینکه توانایی برقراری ارتباط با افرادی که نقصها و تناقضات آنها را به اشتراک نمیگذارند، را تأیید کنند. بنابراین درسهای زندگی آنها به مقدار بسیار بیشتری محدود خواهد بود مقایسه با افرادی که نه تنها از آسیب خود یاد میگیرند، بلکه میتوانند آسیبهای دیگران را هم ببینند، فهمند و تحت تأثیر قرار دهند، هرچند طبیعت (و “ملیت”) آنها چیز دیگری باشد.
این رویکردی که متقابل به تسلط همزمان، بیتوجه به نسلهایی که در آن اتفاق میافتد، بر پایه یک هویت ثابت است، به راحتی قابل درک است. ما بلغاریها اغلب سرسخت هستیم. ما میتوانیم بسیاری از کارها را انجام دهیم و بسیاری از مشکلات را تحمل کنیم. اما با وجود تمام تلاش و دشواریهایی که ما پشت سر گذاشتهایم، به نظر میرسد که گویی یک درپوش غیرقابل تغییر بر روی قاب قرار دارد. ما در یک حالتی ثابت و دائمی هستیم. اهمیتی ندارد که چه اتفاقی بین آنها رخ میدهد. بیرون از آنها همیشه همانطور هستیم، ثابت و بیتغییر. و این عدم تمایل و شیب برای تحول باعث میشود که ما، از اندوه و ناتوانی، با هویت ثابت مخالف یکدیگر تسلط زنیم. کشف اینکه چگونه میتوانیم به وسیله تلاش خود هویت ثابت خود را بازپس بگیریم، نیازمند تلاش زیادی، قدرت روانی و هوش است..
اگر ما بتوانیم خودمان را از نو بسازیم ، یعنی اگر هویت ثابت و دیوارهای درونی خودمان را بشکنیم، میتوانیم به عنوان افراد مستقل و خودمختار ظاهر شویم. با زیرساختی که زندگی سیاسی و اجتماعی بلغارستان بر آن استوار است، آزاد میشویم. قدرت سیاسی نمیتواند خودش را دوباره بسازد و ما را تقویت کند. به جای اینکه به طرز عجیب و غریب احترام ما را به خود جلب کند. این تغییراتی را به وجود میآورد که میتواند به آزادیهای چندبرابری منجر شود، بهویژه اگر این فرآیند به آزادی چندین برابری رسید..
اما آسیب بلغاری اغلب بسیار مقاوم است. مردم تمایل دارند به شکایت، رنجیدن و ناراحت شدن، اما اغلب ارادهای ندارند که هویت ثابت خود را نابود کنند. در نهایت، این یکی از ویژگیهای اصلی بلغاریهاست – همیشه یک مشکل کوچک وجود دارد که ناراحتی میآورد. همیشه یک ساختار قدرت وجود دارد که از شادی کامل ما جلوگیری میکند، و این اغلب میتواند برای ما یا گروه ما مشکل ساز باشد..
حکمت این تجربه ممکن است این باشد که هیچ کس نمیتواند همه چیز را کنترل کند و هنر زندگی در پذیرش محدودیتهای خود است. اما این ممکن است بسیار ناخوشایند باشد زیرا ممکن است دیگران ما را به عنوان نماد ناتوانی ببینند. و این میتواند به خشونت و تحلیل روانی منجر شود..
راه حل برای مشکل با آسیب بلغاری – تجربیات خارج از آن (خارج از کشور)
من ادعا میکنم که این احساس گیرافتادگی در نارضایتی از تجربه بلغاری، معلم خوبی برای بلغاریها نیست و این انرژی منفی به نحوی باید به چیزی مثبت تبدیل شود. به نظر من، این میتواند اتفاق بیافتد اگر بلغاریها شروع به نگاه کردن به دنیا بیرون از آسیب بلغاری برای تجربههای جدید کنند. این میتواند از طریق یک فرآیند آموزش دوباره ناتوانی آموخته شده داخلی باشد که ممکن است فضایی را باز کند و انرژی برای دیدار با افراد جدید و انجام کارهای جدید خارج از مرزهای آسیب بلغاری ایجاد کند. من این فرآیند را در سطح فردی به شدت تغییرآفرین میبینم و همچنین در سطح جامعه و در روابط بینالمللی، ضروری میدانم..
واقع قرار گرفتن در قسمتی از جهان به معنای تجربه و زندگی با بخش بزرگتری از شخصیت ما است. این به معنای تحول بیپایان است. این پتانسیل ما را افزایش میدهد و نشان میدهد که راههای دیگری برای پیشرفت وجود دارد به جز استفاده از قدرت یک گروه لابی برای حفاظت از عنصر ثابت ما در برابر تغییر و تحمیل قدرت ما (در واقع قدرت لابی) به دیگران. این همچنین ما را بیشتر برای درامای بلغاری بسازد. ممکن است حتی راههایی برای تأثیرگذاری بر زندگی در بلغارستان به صورت مثبت پیدا کنیم.
بلغارستان و منطقهٔ آن
منطقه بلغارستان اگرچه میتواند یک منبع عظیم از تجربه و انرژی باشد، اما تنها اگر ما انگیزه داخلی، آرمانها و یک کمی دانش داشته باشیم تا به شیوهای غیرهژمونیک با آن ارتباط برقرار کنیم. اما در وضعیت کنونی، بلغارستان به اندازه کافی انگیزه نسبت به همسایگان و منطقه ندارد. اخبار درباره همسایگان نسبتاً کم است، و عمق گزارشهای خبری یا تفکر تحلیلی و درک از دیگران میتوانست بهتر باشد..
رویکرد نسبت به همسایگان و منطقه به طور معمول معمولی و استاندارد است. تمایل به وجود آمده که توسط یک رد و جواب عمومی و افسوس از “غرب” نشان داده شود (یک موقعیت که در نهایت وضعیت حاشیهای بلغاریان را تایید میکند) – بخشهایی از اشراف بلغارستان همسایگان خود را به عنوان نمایندگان “ضد بلغارستانی” بخشهایی از غرب (مانند صربستان به عنوان پشتیبان فرانسه، مقدونیه به عنوان حامی اروپا، رومانی به عنوان پشتیبان سیا، و غیره) میبینند، هرچند که ساختارهای قدرتی غربی مشابه نیز با شرکای بلغاری همکاری میکنند..
. یک علاقه معمول دیگر نسبت به همسایگان و منطقه، بر پایهٔ خودخواهی ملی بلغاری است (گاهی به عنوان منافع ملی اشاره میشود) که هدف آن، بازبختانه کردن و مقابله با فرهنگ و هویت غیربلغاری در مناطقی که قدیماً به بلغاریها تعلق داشتهاند، از دوران میانه است. این رویکرد اغلب به عنوان پرستش وطنی مورد نظر قرار میگیرد و بدون شک بر پایهٔ ارزشها و تجاربی که هویت بلغاری را در داخل و خارج از مرزهای کشور تأیید میکنند، ساخته شده است. اما این اقدام، ایجاد اعتماد با همسایگان را مانع میشود و مانند شکاکیت نسبت به “غرب”، ایده را تقویت میکند که بلغارستان یک جزیرهٔ محاصره شده توسط دشمنان است.
. این یک نگرش است که به عنوان بلغاری محسوب میشود و ممکن است نسبت به نیروهای بینالمللی مختلف شکاک باشد، اما همچنین میتواند توسط قدرتهای بزرگی که علاقهمند به استفاده از بلغاریها به عنوان نمایندگان در بازیهای منطقهای خود با دیگر قدرتهای بزرگ و نمایندگان آنها در جنوب شرق اروپا هستند، بهرهبرداری شود. باید آگاه باشیم که روشهای گوناگونی برای بودن بلغاری وجود دارد، و فهم اینکه یک واقعیت یا تفسیر بلغاری معتبر و یکتا وجود دارد، هژمونیک است و ممکن است با منافع ملی بلغاری، که بلغاریسم برجسته آن را دفاع میکند، در تضاد باشد. بلغاریها، مانند هر ملت دیگری، واقعیتهای جاودانه و ثابت نیستند، بلکه افراد و هویتهای در حال تغییر هستند، با روابط پویای داخلی و خارجی که از طریق گفتوگو و ارتباطات متقابل غنی میشوند.
. میتوان حتی ادعا کرد که ما هیچ راهی برای دانستن اینکه کدام یک از راههای بلغاری – طرفدار صربستان، یونان، ترکیه، مقدونیه، رومانی و سایر راهها – نهایی و تنها درست است، نداریم. هنگامی که کسی میگوید “من نه طرفدار آمریکا هستم و نه طرفدار روسیه، بلکه طرفدار بلغاری هستم”، در اغلب موارد نمیتوانند دقیقاً منافع بلغاری را تعریف کنند. نیروهای مختلفی وجود دارند که سعی میکنند بلغاری بودن را به عنوان ابزاری برای تقویت گروه سیاسی یا اقتصادی خاص خودشان و تبدیل آن به هژمونی قدرتی کنند. و من باور دارم که بلغارستان چیزی است که نباید خصوصیسازی شود یا به عنوان ابزار قدرتی استفاده شود. یک بلغارستان واقعی یک تنوع از هویتها و روشهای زندگی است. و یک بلغارستان دموکراتیک و مدرن به همه اجازه میدهد که به عنوان یک خلقی به زندگی مشترک شرکت کنند..
آنچه که من به عنوان یک ذهنیت خودکامه توصیف میکنم، ممکن است شبیه به یک تفکری باشد که از واقعیت زندگی آگاه است، که از رئالپولیتیک (روابط بینالمللی همواره روابط قدرتی هستند) آگاه است. این شاید جذاب به نظر بیاید که ذهنیت خودکامه را به عنوان وفادار به منطق جهان ببینیم. من این را انکار نمیکنم که این منطق وجود دارد و در منطقه ما و دیگر جاها، به ویژه در حوزههای حاشیهای سیستم بینالمللی، محبوب است. اما من ادعا میکنم که این تفکر از دورههای گذشته است و امروزه نمیتواند نتایج بزرگی را به دنبال داشته باشد، همانطور که در تحقق اتحاد ملی بلغارستان شکست خورده است (بلغارستان در جنگهایی برای اتحاد ملی در قرن بیستم شکست خورد). این وضعیت منطقه ما را در وضعیتی از حاشیهنشینی دائمی نگه میدارد و روابط بسیاری از روابط داخل منطقه را به روابطی تبدیل میکند که هدف ایجاد یا پیشرفت چیز جدیدی نیست. به جای اینکه انرژی زیادی صرف جلوگیری از دیگران و حفظ کارمایی بد میان ما شود..
تطابق در برابر تأیید حاشیگری
به نظر من، ارتباط واقعی با منطقه از سوی افرادی خواهد آمد که داخلی دیدگاهی از همگامی با همسایگان خود داشته باشند. آنها تمایل دارند شبکهها بسازند و همراه با همسایگان خود در مسیر اروپاییسازی و مدرنسازی رشد کنند. آنها نسبت به بازیگران ژئوپلیتیکی اصلی، از غرب یا شرق، نه نگرشی طرفدارانه و نه مخالفانه داشته باشند، و در هر رابطه به دنبال راههایی برای بهبود انرژی و تجربه منطقه باشند تا رشد و تأیید آن را ممکن سازند. آنها تحت تأثیر خودخواهی ملی یا امپریالی قرار نمیگیرند.
اگر هدف تنها از سیاست خارجی یک کشور از نیمهی حاشیهای اتحادیه اروپا تأیید خودخواهی ملی و تسلط متقابل با دیگران باشد، این موضوع بسیار ناامیدکننده است. بلغارستان و رومانی در کف توزیع خشونت در غرب قرار دارند. ممکن است رومانیها به خاطر روسوفیلیای بلغارستان به آنها انتقاد کنند، و بلغارستان ممکن است به خاطر اسطورههای تاریخی مقدونیه به آنها انتقاد کند، اما در واقع تمامی دیگران در منطقه قادر به انتقاد و واکنش نسبت به این دو کشور از اتحادیه اروپا در جنوب شرق اروپا هستند. یک استراتژی واقعی برای سیاست خارجی بلغارستان تنها زمانی میتواند این کشور را از موقعیت ناامید خارج کند که غیرهژمونیک باشد. این به معنای این است که باید تحریک و راهنمایی شود توسط یک مجموعه از مفاهیم و درکهای مثبت و زندگیبخش که تغییر پیشرو را نه تنها برای بلغارستان بلکه برای منطقهٔ آن – از لهستان تا دریای سیاه و ایژان – به همراه داشته باشد.
در این صورت، رویکرد غیرهژمونیک به جهان به معنای فراموش کردن هویت نمایندگی ژرفتوکلیدی ماست، برقراری روابط بر اساس زندگی به عنوان تجدید و نه به عنوان انباشت قدرت بر وجود، صادق بودن، بدون زره، احساساتی مشغول، کنجکاو، علاقهمند به آشنایی با افراد و تجارب جدید، سخاوتمند، مسئول و غیره…!.
وقتی ما غیرهژمونیک هستیم، از آن آگاهی داریم که وجود خود و انتخابهایمان کافی است تا تحول مثبت درون و بیرون ما رخ دهد. در چنین مواردی، آگاهی داریم که نیازی به انباشت قدرت نداریم. نیاز داریم که به جوهر خود واقعی بوده و اقداماتی انجام دهیم که دیگران همانطور کنند. بنابراین، غیرهژمونیک بودن و بههمزمان بخشی از جهان بودن به معنای اجازه دادن به روح زمان و روابط ما است که هر چیزی را که به آن دست میزند تحول میدهد. این روح غرب یا شرق، مرکز یا حاشیه، تکنوکراتها یا پاپولیستها نیست. این روح است که وقتی همه نوع لباس را پیچیده کردهایم، باقی میماند. این روح انسانیت به عنوان یک موضوع در جهان است. با کنار گذاشتن تمامی خودخواهیهای گروهی ممکن، ما تنها بازیگران واقعی در جهان میشویم – آنهایی که آگاهی خود را گسترش دادهاند تا به مصالح و واقعیتهای تمام انسانیت توجه کنند. و حتی اگر چنین هدفی به نظر احمقانه یا اتوپیایی بیاید، تنها پایهی واقعی برای ساخت، کل است. با رسیدن به جهانیگرایی، ما دانش و آگاهی واقعی را برای عمل در سطح محلی توسعه میدهیم..
بنابراین، بلغارستان یا هر کشور / امپراتوری دیگری سعی میکند با تشکیل هویت خود به تکثیر خودخواهی ملی / امپریالی بیسود شهروندان خود را آسیب بزند. یک کشور واقعاً مدرن و مهربان از تلاش برای محدود کردن و معلول کردن شهروندان خود به منظور ایجاد هژمون می باشد.
بلغارستان، مردم، به عنوان موضوعات روابط بینالمللی
چگونه میتوان از این هویت ثابت عبور کرد؟
بجای دیدن دشمنان، دیوارها و تهدیدات اطراف خود، بلغاریها باید با اعتماد بالا به نیتهای خوب خود به دنیا بروند. آنها باید تلاش کنند تا در روابطشان با جهان، سرمایه اجتماعی بیشتری را ایجاد کنند، به جای تلاش برای فتح بازارها در زمینههایی مانند اعتبارات سریع یا شرکتهای شرطبندی. آنها باید مقاومت کنند و از تصویر بدی که بلغاریهای دیگر در منطقه ایجاد کردهاند، آگاه باشند، اما همچنین سعی کنند آن را اصلاح کنند، از جمله از طریق تلاش شخصی و مثال. کرما بد در روابط باید به کرمای خوب تبدیل شود. صلح منفی (غیبت جنگ، اما همچنین غیبت مشارکت با یک کشور/همسایه) باید به صلح مثبت (یعنی همکاری فعال) تبدیل شود..
بلغاریها باید از ترومای اجتماعی خود عبور کرده و رهبران فرآیند همگامسازی منطقهای در راه به اتحادیه اروپا شوند، به جای اعتماد به ترویج اختلاف با نیروهای “مشابه” سرمایهداری در مقدونیه شمالی و دیگر جاها (مشابه به معنای اینکه نتیجه فعالیت سرمایهداران در منطقه مشابه است – جلوگیری از حرکت آن به سمت مرکز سیستم بینالمللی)، در نتیجه تقویت متقابل موقعیت نیمهمرکزی منطقه!.
این اتفاق نه به این دلیل است که نویسنده به پاتریوتیسم بلغاری، مقدونی یا هر کدام از ملیتهای دیگر علیه است، بلکه به این دلیل است که باید به محیطی که تضادات ملی و منطقهای ما در آن رخ میدهد، اجازه داده شود که تکامل یابد. اگر ما برخی یا تمام اقتدار ما را فراموش نکنیم، ما و منطقهمان نمیتوانیم منافع خود را در روابط بینالمللی به اثبات برسانیم. این همواره در حاشیه خواهد ماند. اگر موفق شود در حوزههای همگامسازی و اهمیت به مراتب بیشتری در مقیاس بینالمللی پیشرفت کند، دوباره به مبارزات جاودانه ملی خاص یا دیگر عدالتهایی، اما در یک محیطی که نمایندگان آن کمتر از هویت استاتیک خواهند داشت، خواهد شد. بنابراین، هر کسی بهتر قادر خواهد بود نقطه نظر خود را بیان کند، بر روی “دیگران” تأثیر بگذارد و حقیقت خود را تأیید و تصدیق کند..
به نظر من، دستیابی به آرمانهای نجیب ذکر شده ممکن است اگر موضوع سیاست خارجی نه تنها و نه به اندازه کافی دیپلمات یا سیاستمدار، بلکه شهروند باشد، امکانپذیر باشد. دیپلماتها و سیاستمداران تمایل دارند تا درک نسبتاً محدودی از آنچه را که به عنوان منافع ملی درک میکنند داشته باشند و توسط رویهها و مقررات محدود شوند. حتی اگر قدرت سیاسی داشته باشند، محدودیتهای واضحی برای آنچه که میتوانند به دست آورند با همسایگان خود وجود دارد.
.اهداف و تنظیمات یک سیاست خارجی غیر هژمونی
سیاست خارجی اغلب نمایانگر واقعیتهای داخلی است، اما معکوس آن نیز ممکن است درست باشد. تجربیات در خارج از کشور میتواند در ایجاد تغییرات در جامعه بلغارستان با انرژی از خارج بسیار تأثیرگذار باشد.
یک سیاست خارجی غیر هژمونی، که توسط مردم رهبری میشود و با کنجکاوی صادقانه و علاقه واقعی به درک و همکاری با همسایه/دیگر مشخص میشود، همچنین روابط غیر هژمونی را در جامعه بلغاری ترویج میدهد. زمان آن رسیده که تجارب طرفداران و مخالفان به نوعی از تمایلات هویتی استاتیک خود را گسترش داده و به شکلی پویا، خودانعکاس، خودانتقادی و تحت تأثیر واقعیتهای تغییر یافته و جهتگرا تبدیل شوند.
روسیه، اروپای غربی، ایالات متحده یا هر رویکرد ژئوپلیتیک دیگری که جنبهای هژمونیک در منطقهمان داشته باشد، همیشه درست نیست و “حتی زمانی که اشتباه است، درست نیست” (این عبارت از شعر “راهنما، ای محافظ، راهنما” – یک شعر دربارهٔ حزب کمونیست بلغارستان است که به چنین عشق شدیدی به حزب-دولت که عاشق نابینایی در اراده به حزب محبوب و یگانه استنادی به حقیقت بیشتر دارد شناخته شده است). در واقع، تمامی رویکردهای سیاسی و ژئوپلیتیکی دارای تضادات داخلی هستند و عناصری که پیشرفتگرا هستند و عناصری که به سمت عقب ماندهتر میروند، در همه جوامع وجود دارند. شرق همواره یک موجود یکپارچه نیست و همچنین غرب یک مفهوم یکپارچه نیست.
که هویت پویا باید از پیچیدگی هر قدرت در جهان و از پیچیدگی بیشتر روابط بین قدرتهای بینالمللی و بین عناصر مختلف آگاه باشد. به جای بحث درباره این که کدام یک از ما خائن است – نمایندگان شرق یا غرب – همه باید به خود تعهد کنیم که از وضعیت نمایندگان در جامعه مان و وضعیت بینالمللی نماینده کشورمان عبور کنیم.
اندیشههای نمایندگان “فکر” تنها تا زمانی فعال هستند که به دنبال یافتن یک قدرت برای تسلیم شدن میگردند و سپس دور آن قدرت قلعهها را بنا میکنند، بدون در نظر گرفتن تغییرات جهان. اما اندیشهی واقعی، به عنوان اندیشه انتقادی شناخته میشود، به دنبال پیچیدگی و نامعلومی است و در جهانی که روز به روز پیچیدهتر میشود، معنی و راهحلی را برای هرج و مرج ارائه میدهد. این نوع اندیشه، از طریق تضادها و ابهامها، میتواند عمل معینی را در دنیای مدرن ارائه دهد. در همین حال، اندیشه همواره به دنبال یافتن یک هژمون، یک برادر بزرگ که بتواند برادر کوچک آن باشد، است. این ممکن است در دوران جنگ سرد کار کند و سعی کند این دوره را دوباره بیاورد، اما محدودیتهای آن روشن است. این ممکن است در مواقعی قوی باشد که با یک مخاطب بلغاری/حوزهای سخن میگوید، اما ممکن است در یک موقعیت غیر بلغاری، جایی که باید قوی خودتان را داشته باشید، متقاعد کننده نباشد.
بلغارستان نباید به دنبال اتکایی به هیچ کشوری برای رسیدن به منافع مهمش در مقدونیه یا داخلیش باشه. ما باید به عنوان شهروندان نقش برادر بزرگ یا کوچک رو با هیچکس نبازیم، بلکه با منطقهمون روابط دوستانه و مساوی برقرار کنیم و با هم پیشرفت کنیم. تنها با همبستگی، دوستی، اعتماد، امید و اعتقاد به یکدیگر میتونیم پیشرفت کنیم. رشدی که بر اساس استقلال و توازن بودن، پایدار و امنه، ولی رشدی که بر اساس تجمع قدرت و هژمونی انجام بشه، ناپایدار و با محدودیتهای زیادی همراهه. بر این باوریم که اگر روی هویت پویا و روابط همسطح با دیگران مبتنی بشه، میتونیم مسیری رو پشت سر بزنیم که از دامنه بازیهای قدرت فراتر میره. از این رو، ما باید با عدم وجود ساختارهای قدرت، به طور مستقیم با دیگران ارتباط داشته باشیم. و باید یاد بگیریم که بدون استفاده از سلاحها در سفرهامون در سرزمینهای دیگه قدم برداریم، چون این راه بهترین راه برای احساس امنیت است.
به طور محسوس، یک سیاست خارجی غیر هژمونی چه معنایی در مواردی مانند روابط با برخی از همسایگان میتواند داشته باشد؟
برای مقدونیه یا هر کشور دیگری، عدم هژمونی به این معناست که به صورت صادقانه به شناخت و درک دیگران علاقهمند باشیم، نه بر اساس شرایط خودمان، بلکه بر اساس شرایط آنها. به عنوان مثال، برای مقدونیه میتواند به ایجاد رسانههای مرزی که اطلاعاتی درباره زندگی در مقدونیه و فرهنگ آن کشور را ارائه میدهند، اشاره داشته باشد. این به معنای احترام به فرهنگ و تاریخ آنها است و نه تلاش برای اعمال فرهنگ و تاریخ خودمان به آنان. این رویکرد به معنای ساخت زیرساختهایی است که به مردم مقدونیه امکان میدهد بیشتر درباره بلغارستان بدانند و برعکس. این رویکرد، به دست آوردن یک هویت پویا است، یعنی یک هویتی که در آن ارتباط بین عناصر مختلف با یکدیگر غیر هژمونی است و به این ترتیب، ما میتوانیم با همدیگر بهترین راه برای زندگی مشترک را پیدا کنیم..
سیاست خارجی غیرهژمونیک به معنای زندگی بدون لایه دوگانهی قدرت است که ما را به عنوان یک رویا نمایی به کار میبرد. ما زندگی میکنیم و به دیگران اجازه میدهیم زندگی کنند. و ما بر اساس آزادی و احترام به دیگران و زندگی ارتباط برقرار میکنیم. این رویکرد ممکن است به نظر افرادی که در مکتب هژمونیت و واقعگرایی تحصیل کردهاند، ضعیف و غیرقابل قبول بیاید. من ادعا میکنم که سیاست خارجی غیرهژمونیک به هر کسی که قادر به عمل به آن است، امکان میدهد که به معنای واقعی کپی خود را در هر کشور دیگر و در هر محیط دیگری تکرار کند. و ما وارد این سرزمینها به طور پنهانی و با پنهان کردن اهداف واقعی خود نمیشویم. ما از طریق ورود اصلی و با احترام مورد نیاز برای موقعیت غیرهژمونیک ما در آن جامعه وارد میشویم و با احترام به ما برخورد میشود. واقعیت موقعیت غیرهژمونیک این است که به همه افراد قدرت میدهد و تغییرات مثبتی را برای همه به ارمغان میآورد.
هر چه شمالی مقدونیه به اتحادیه اروپا نزدیکتر شود، تلاشهای هژمونیک علیه آن کارساز نخواهد بود. ورود به اتحادیه اروپا به معنای اثبات این است که دولت شمالی مقدونیه موفق است. از آن پس، توان هر کشور عضو اتحادیه اروپا برای اجبار دیگران محدودتر میشود. تا آن زمان، سیاست خارجی غیرهژمونیک بلغارستان در کشورهای غیرعضو اتحادیه اروپا متفاوت است، زیرا وضعیت بینالمللی بلغارستان و شمالی مقدونیه متفاوت است. این سیاست به دنبال شناسایی افرادی است که در شمالی مقدونیه تأثیرگذارند و تماس با آنها را جستجو میکند، بدون توجه به تفاوتهای فرهنگی یا سیاسی. افراد در شمالی مقدونیه ممکن است با سختی این رویکرد را پذیرا شوند، اما تنها راه برای ایجاد هویت بینالمللی قویتر برای آنها، پذیرش گروههایی است که غیرقطبی و غیرسیاسی هستند.
همینطور برای بلغارستان هم همین طور است، حتی اگر عضو اتحادیه اروپا باشد. ارتباط بلغارستان با غرب بیشتر به وجود مکانها و فضاهایی بستگی دارد که روابط در آنها هژمونیک نباشد. روابط بلغارستان و رومانی میتواند به عنوان یک مدرسه برای این موضوع عمل کند. این شاید جالب باشد که رومانی عضو اتحادیه اروپاست اما به اندازهی بلغارستان شناخته نشده است. با این حال، امکان برقراری دوستی، روابط مبتنی بر تبادل و درک واقعی از یکدیگر باید وجود داشته باشد. یک سیاست خارجی غیرهژمونیک در روابط بلغارستان و رومانی میتواند این امکان را فراهم کند که تجربیات جدیدی را به دست آوردند. این میتواند به هر دو طرف کمک کند تا در زمینههای دیگر هم با هم همکاری کنند، اگر مشکلاتی که در برقراری دوستی بین مردم و سازمانها وجود دارد، حل شود.
جالب است که سیاست خارجی غیرهژمونیک، مبتنی بر هویت پویا با همسایگان، به بلغارها این امکان را میدهد که آگاهی خود را به گونهای گسترش دهند که ریشههایی در سرزمینهایی که ملیگرایان بلغاری آنها را به عنوان تاریخی بلغاری ادعا میکنند، داشته باشند. یک هویت پویا با همسایگان بلغارستان به معنای درونگرا کردن تناقضات در محله است. این کاملا مخالف آنچه ملیگرایان معمولا انجام میدهند – آماده برای ‘فتح’ این سرزمینها، تحمیل صدمات بلغاری و سرکوب تأثیرات / صدمات خارجی است. یک رویکرد غیرهژمونیک به معنای داشتن مشترکات، یک تاریخ مشترک و هماهنگی در راه تحول است. این به معنای یادگیری و پذیرش دیگران به شکلی که هستند است، و متناسب با آن، قبول و تشکر آنها از ما. رویکرد غیرهژمونیک ممکن است آسانتر باشد برای حفاظت از منافع ملی بلغارستان نسبت به تأکید بر افراط راستی که بلغارستان در شمالی مقدونیه و جاهای دیگر دارد. اما یک سیاست خارجی غیرهژمونیک همچنین به سایر ملتها اجازه میدهد که احساس کنند که حقیقت آنها شناخته و احترام گذاشته میشود – حقیقت کامل، نه فقط حقیقت مناسب. این است که غیرهژمونی در عمل چه معنیای دارد – تشکیل یک هویت پویا بین اجزای مختلف، جایی که همزمان با یکدیگر رشد و توسعه مییابند و به هزینه یکدیگر نیستند
غیرهژمونی و تغییر
من قبلاً گفتهام که روابط صلحآمیز خارج از بلغارستان میتواند به روابط مشابه در داخل کشور کمک کند. این به ارتقاء سرمایه اجتماعی کمک میکند و به تنوع بیشتری در جامعه ما میانجامد. اما در مورد تغییرات هم باید صحبت کنیم..
حزب “ما ادامه دادهایم” نتوانسته است تغییرات مهمی در بلغارستان ایجاد کند، مثلاً در بخشهایی مثل مبارزه با فساد یا کنترل نهادهای امنیتی. این نشان میدهد که بلغارستان به یک تئوری تغییرات متفاوت و کمی پیچیدهتر نیاز دارد. ما میتوانیم از تجارب کشورهای همسایه استفاده کنیم تا به مشکلات ما با چشمان جدید نگاه کنیم. به عنوان مثال، رومانی یک کشور است که تغییرات اقتصادی زیادی دارد، و این تجربه میتواند به ما کمک کند تا بفهمیم چگونه جامعه بلغارستان هم در معرض فرآیند مالی شدن است. هر فرد و گروهی دارای انواع مختلف سرمایهها و منافع است، و ما باید این را در نظر بگیریم.
. حزب “تغییر” هم شکست خورد چون هرگز واضح نکرد که تغییر به چه معناست اقتصادی. اما آسونه که بفهمیم که تمام مخالفتهای مهم در دولتهای پتکوف و دنکوف در ارتباط با منافع مالی بودن. پتکوف سعی کرد جریان پول دولتی به شرکتهای حمل و نقل و ساخت و ساز مربوط به حزب GERB بویکو بوریسوف رو قطع کنه، که در زمانش به عنوان فاسد و مستغل دیده میشد. و اعتراضات شکل گرفت. دنکوف هم منافع مالی در زمینه کشاورزی رو چالش داد و تحول سبز رو در مناطق معدن زغالسنگ اجرا کرد. در هر دو مورد، منافع مالی اعتراض کردن و خواستار جبران خسارت شدن، که به یه شکل یا شکل دیگه اون رو دریافت کردن. در دولت دنکوف، انواع مختلفی از کارمندان دولتی مثل هنرمندان و غیره هم اعتراض کردن، و خواستار بهتر شناخته شدن حقوقشون به منابع مالی بیشتر شدن!
نتیجهٔ این همه چیز این است که ایده داشتن کسبوکارهای خوب، تمیز، فناوری اطلاعات یا مالی و کسبوکارهای بد، اولیگارشی در حوزههای دیگر، ایده تغییر به عنوان انتخاب پول تمیز، پیشرفتطلب، فناورانه در مقابل پول کثیف، عقبمانده، کلاینتلیستی / مردمپسند هنوز یک روش محدود برای تفکر درباره تغییر است. این داستانی است که ادارهٔ رئیسجمهور آمریکا، جو بایدن، ممکن است دوست داشته باشد بشنود، اما فهم بومی بلغاری از تغییر ممکن است باید بسیار پیچیدهتر به نظر بیاید.
ما به طور روزافزون میفهمیم که جامعه ما یک جامعه سرمایهداری است، جایی که پایه اقتصادی خودش را در قدرت تجدید میکند. در چنین شرایطی، بسیار دشوار است که به معنای واقعی کسبوکار، بخش اقتصادی، یا منافع سیاسی یا اقتصادی را نابود کنیم. به عنوان مثال، همیشه بازیهای قمار وجود خواهند داشت. احتمالاً اولیگارشها در جامعه بلغاری برای آینده پیشبینینشدهای وجود خواهند داشت. یک تلاش صریح برای نابود کردن یک واقعیت اقتصادی که در جامعه ریشهدار است، به نظر واقعگرایانه نمیآید، زیرا ما یک اقتصاد بازار آزاد هستیم، نه یک اقتصاد فرماندهیشده، و به علاوه هر تلاشی برای ساخت هژمونی علیه هر کسی، پاسخی مخالف میآفریند..
درگیری برای تغییر تنها باید به تحول هدفمند باشد، نه به زندانی کردن، اخراج یا زورگیری “دشمن”. به عبارت دیگر، تغییر به معنای غیرهژمونیسازی است. بخش قمار باقی میماند، اما مورد نظارت بیشتری قرار میگیرد، همانطور که اتفاق افتاده است در صنعت تنباکو. اولیگارشها ادامه خواهند داشت، اما اگر مردم عادی اقتصادی قویتر شوند، منافع اولیگارشها کمتر هژمونیک خواهد بود…
من مطمئن هستم که همه ما که در طی دوره انتقال اجتماعی شکل گرفتهایم یا در آن اقتصادی موفق بودهایم، افراد عظیم و بسیار قادر به دستیابی به آرزوهایمان هستیم، بسیار قوی در عدالت خود و متقاعد از توانایی فکری، مالی و جسمی خود برای جلب توجه. اما اجازه بدهید حدس بزنم – گرایش در جامعه ما این است که تمامی منافع متصرف و هژمونها را کنترل کند. ما ادامه خواهیم داد به زندگی، و بدون شک از تجارب بزرگ خود در دوران انتقال لذت خواهیم برد، زمانی که ما واقعاً هر کاری را میتوانستیم انجام دهیم و هر کسی باشیم، زیرا نرمافزارهای قدیمی وارد تباهی شدند و نرمافزارهای جدید توسط خودمان نوشته شدند. اما آینده یک آینده است که در آن به طور تدریجی در هر حالت ممکن غیرهژمونیک میشویم..
احتمالاً انقلابها در اتحادیه اروپا ممکن نیست. هیتلریها، فاشیستها، استالینیها ممکن است ذهنهای قوی، ایدئولوژیهای قوی و یک درجه بالاتر از کلیتی داشته باشند. با این حال، به مدت دههها، تفکر قوی به اندازهی که پیچیدگی جهانی که در آن زندگی میکنیم افزایش مییابد، ضعیفتر شده است. سازوکار اجتماعی کشورهای ما به طور مداوم پیچیدهتر و متنوعتر میشود، به هر حالتی، در مقابل تلاشهایی برای بازتولید تروما/ضربالمثل بلغاری. در این زمینه، به جای چسبیدن به باقیماندههای ایدههای قوی ما (مانند ضدکمونیسم، ضدفاشیسم، ضدآمریکاییگری، روسافوبیا، روسفیلیا و غیره) که ممکن است برای نسلهای جوان تا این اندازه متقاعد کننده نباشد، شاید موقعیتی صادقانه و واقعبینانهتر این باشد که به “تفکر ضعیف” ما (یک اصطلاحی که توسط جیانی واتیمو منتشر شده است) و اقدامات “ضعیف” ما بپیوندیم، که با این وجود میتواند به توزیع دموکراتیکتر قدرت در جامعه منجر شود. اگر چنین ضعفی از داستانهای قوی اتفاق بیفتد، این در واقع یک تغییر است و دوباره به هژمونی مرتبط است..
وقتی توانمندیهای یک جامعه کمتر از بینقطه ای که یک گروه خاص از مردم بر سرنوشت بقیه تعیین کند، باشد، برای هر شهروند فرصتهای بیشتری برای انجام کارهایی که دوست دارد، وجود دارد. مثلاً، میخواهد در کاری خاص موفق شود یا به یک هدفی برسد. اما چطور میتوان این توانمندی را به دست آورد یا در اصطلاحهای سادهتر بگویم، چطور میشود این قدرت را به دست آورد؟
یک سیاست خارجی که هژمونی نداشته باشد، ما را از آثار فکری دوران جنگ سرد که بر اساس تفکرهای قدرتمند بوده و تکامل اجتماعی را کند میکند، آزاد میکند. این سیاست میتواند ما را تشویق کند که به عنوان شهروندان مسئول و متفکر در کشورمان عمل کنیم و برای دستیابی به آرزوهایمان اقدام کنیم. مثلاً، به جای اینکه بر اساس دستوراتی از بالا عمل کنیم، از درون خودمان برای رسیدن به اهدافمان رهبری کنیم..
با این کار ممکن است به این نتیجه برسیم که ایدئولوژیهایی مثل ضدفاشیسم و ضدشیوعیسم میتوانند بدون اینکه توسط نیروهای سیاسی یا نظامی کنترل شوند، وجود داشته باشند. این به معنای آن است که این ایدئولوژیها میتوانند از درون خود جامعه شروع شوند و به ما کمک کنند که به عنوان شهروندان مسئول و همدل، به دنبال بهبود جامعه خود باشیم..
در نهایت، ممکن است دریابیم که ما، بلغارها، همه شبیه یک نسخه استاندارد بلغاری نیستیم، که همیشه یکدیگر را به خاطر بلغاری بودن یا حق حرف زدن یا عمل کردن به نمایندگی از بلغارستان، مورد چالش قرار میدهیم. ممکن است متوجه شویم که ما داریم با یکدیگر رقابت میکنیم تا بلغاری برتری به دست آوریم و بلغارهای “جعلی” دیگر را سرکوب کنیم تا تغییر نقشهایمان به صورت مکرر با تغییرات سیاسی و جغرافیایی انجام شود. باید ترکیبی از هویتهای مختلف ما رخ دهد، تا روح بلغاری و روح جهانی با هم آمیخته شوند و تحول واقعی آغاز شود. و پس از این ترکیب، ممکن است متوجه شویم که همه ما در وجود و تحول خودمان دوستان هم هستیم. هر کسی که از ما متفاوت است، برای ارتباط برقرار کردن و باهم ارتباط برقرار کردن است. ما از تجربه تفاوتها و تشابههایمان غنی میشویم. و، حدس میزنم، تعدادی از جنگهای سرد به صورت صلح فعال به پایان میرسند..
در آخر
من فکر میکنم که برای بلغارستان به نفع نیست که در دنیایی که جریانات پول، ایدهها، مردم و کالاها در حال افزایش است، به تنهایی باقی بماند. اگر ما از دیگران جدا شویم، بهترین حالت ممکن این است که ما ضعیفتر، تقسیم شدهتر و آسیبپذیرتر باشیم. ما باید یک هویت و توانایی رشد برای خود بسازیم که اجازه دهد از جریان جهانی بهرهمند شویم و آن را به سمت ما هدایت کنیم. اما استفاده از یک رویکرد غیر هژمونی و داشتن یک هویت پویا و پذیرای دوستی با عناصری در جهان که ما میتوانیم با آنها ارتباط برقرار کنیم، به معنای آن است که جهان همچنان از ما یاد میگیرد و از تجربیات و انرژی ما در روابط با آنها بهره میبرد، و همچنین از تجربه خود و تعامل با ما تغییر میکند.
برای مردم بلغارستان چالشی وجود داره که ایده هژمونی رو فراموش کنن. اما برای همکاران و ذینفعان بینالمللیشون هم چالشی هست. آیا آنها هم میتونن ایده هژمونیشون رو فراموش کنن؟ چون اگر با ایده هژمونی به بلغارستان برسن، ممکنه مقاومتی از طرف مخالفان ایده هژمونی بیاد. و همچنین، همونطور که بلغارستان کمتر و کمتر قدرت تحمیل اراده خودشو بر مقدونیای شمالی خواهه، همینطور جهان بیرونی هم ممکنه دشواری بیشتری داشته باشه تا قدرت خودشو بر بلغارستانهای آینده تحمیل کنه اگر بگیریم که آنها هر روز کمتر و کمتر قدرت عمل به عنوان نمایندگان داشته باشن. پس ما در بلغارستان یک موقعیت معمول داریم که نیروهایی برای تغییر هستن – و تغییر یک توسعه به سمت آزادی و عدم هژمونی، و همچنین تأیید بلغارستان و منطقه است. و همچنین، نیروهایی وجود دارند که این فرآیند را مقاومت میکنن که از دست دادن موقعیت خصوصی خود را در یک جهان با توزیع قدرت مساویتر میترسند..
یک توزیع قدرت مساویتر به معنی تقویت مردم عادی، پیشرفت از نظر استاندارد تکگونه و هویت استاتیک، و تأیید بیشتری از درک زندگی به عنوان یک خلق مشترک است. بیش از هر زمان دیگری، بلغارستان به نیازمندی اصلاح و تبدیل شدن به یک مکانی عادلانهتر و خوشبختتر برای زندگی نیاز دارد. نه فقط در شهر سوفیا، بلکه در همهجا وجود دارد..
من ادعا میکنم که یک رویکرد غیر هژمونی به روابط بینالمللی ما میتواند یک راه برای ایجاد این تغییرات بزرگ باشد. من این رویکرد را به عنوان یک رویکردی میبینم که باید از مردم آغاز شود، زیرا باور دارم که آنها پتانسیل بزرگتری برای فراموش کردن هژمونی دارند، که احتمالاً در موارد مختلف به شکل نظامی موسساتی شده است. این نیکوکارانه است که سیاستهایی داشته باشیم که مردم را تقویت کنند و اجازه دهند که پیچیدگی بیشتری در سیستم وجود داشته باشد، به جای بنیان گذاری جامعه خود بر هویت استاتیک و سلطه. همچنین باور دارم که هر کدام از ما کلید آزادی خود را در دست داریم. ما باید به عنوان اینکه هیچ قدرتی وجود ندارد که به آن وابسته باشیم، عمل کنیم، و به این شکل قدرت میتواند به روز شده و تغییر یابد، به اختصار غیر هژمونی شده/انسانی شده. برای شروع این فرآیند (یک فرآیند واقعاً طولانی مدت)، ما باید بدون زره در جهان حرکت کنیم. زندگی بدون زره، زندگیای است که اجازه میدهد تا تجربههای شدیدی را تجربه کنیم. و خواهیم دید که چگونه به چیزی جدید میتبدیل میشویم. زیرا زندگی مجموع قدرت نیست، بلکه تجدید نظر است.
عضو کانال وبلاگ “پل دوستی” در یوتیوب شوید که در آن تعدادی مصاحبه تصویری و صوتی منتشر شده است! وبلاگ را می توان در فیس بوک و توییتر نیز دنبال کرد.کانال تلگرامش اینجاست. و این هم حساب Substack آن است..
.
About Author
بیشتر از پل دوستی کشف کنید
برای دریافت آخرین پستها به ایمیل خود مشترک شوید